X
تبلیغات
شعر نو مذهبی - شعر شب عاشورا

شعر نو مذهبی

شعر شب عاشورا

شب شب عاشوراست

شب عشق است و وفا

می وزد باد میان حرمی می پیچد رایحه سیب بهشت بوی سیب بوی گیسوی حبیب

در خیام اصحاب سینه هایی بی تاب

همه مشغول دعایند و نماز

تا خدا در پرواز

در کنار اینان خیمه هاشمیان

حرم آل علی

خیمه ای نجمه زند شانه به زلف قاسم

زیر لب می گوید کنم تا که عمو اذن جهادم بدهد

کاش بابایم بود

آن طرف می آید

نغمه لالایی

کودک بی شیرم صبر کن تا دم صبح

باز از اشک عمو می نوشی

باز با بازی طفلان حرم می جوشی

آن طرف در خوابند

کودکان دخترکان

همگی آسوده

همه آرام ز لالائی پر تنتنه ای

دم لالائی کیست ؟

این صدای قدم عباس است

گرد در گرد حرم می چرخد

می وزد باد و صدای تپش بیرق او می آید

علمی در دستی تیغ در دست دگر

زیر لب ذکر خدا می آید

ساعتی اما بعد کودکان بیدارند

دختران بی تابند

گرچه حتی نرسید است سحر

چه شده خواب ز چشمان همه بال زده

گوئیا یک نفر از راه خبر آورده

خبری پیچیده

خیمه ها لرزیده

 اشک در چشم همه حلقه زده

عمه جان کاری کن

شیر بر گرد حرم می گردد

همه جا تاریک است

دشت دشتی پر خوار

آسمان تیره و تار

جز صدای قدمش زمزه ها خاموش است

ناگهان ناله ای آمد که منم زینب تو

زانوان عباس

پیش بانو لرزید

خواست تا روی قدمهای عقیله افتد

دستهای خواهر

شانه اش بالا رفت

گفت یادت مانده ؟

شب قدری که پدر پر می زد ؟

از شکاف در حجره تو را می دیدم

دست در دست حسین

یاد داری نفس آخر بابایم را

کربلا جان تو و جان حسین

گفت آری بانو

گفت آری به خدا یادم هست

گفت عباس شنیدم که امان نامه به دستت دادند

کودکان در خیمه ز نفس افتادند

گوئیا آوار شد عالم به سرش یکباره

عرق چهره سرخش به زمین می ریزد

رگ پیشانی او پیدا شد

به امیری که علم داده به دستم سوگند

من کجا ؟ حرف امان نامه کجا ؟

دشت فردا سرخ است

از دم شمشیرم

از سفیر تیرم

چشم خاتون می نگرد

از دم خیمه که چه غوغا سازم

رزم را یک طرفه ختم به خیرش سازم

من کجا حرف امان نامه کجا

ندهم هیچ امانی که نفس تازه کند

جان بانو عمری است

پیش خود لحظه شماری کردم

عقده ام باز کنم

بغز دیرینه خود را شکنم

از همانانی که همگی جمع شدند

همه از خانه خود آوردند

پشته های هیزم پشت درب حرم بابایم

از همان نامردی که شنید از پس در

نفس زهرا را

خاطرات تلخی است

که شما می گفتید

از همانی که در خانه تان آتش زد

دود بود و در آتش زده و مادرتان می نالید

شعله بالا می رفت

سرخ تر میشد میخ

ضربه ای را که در از جا افتاد

به رخ مادر خورد

سینه اش خونین شد

پهلویش را بشکست

محسنش رفت ز دست

گفت حیدر تو نیا جای تو نیست

محسنم کشته شده فضه بیا

از همانی که طناب

زد به دستان علی

مادرت دامن بابا بگرفت

به کسی گفت نزن

از همانی که غلاف زد به بازو آنجا

گردنش می شکنم

یاس را پرپر کرد

من کجا حرف امان نامه کجا

باز هم مثل قدیم

کوچه ای روضه مادر برپاست

مثل فردا اما

لحظه ای که حرمش غارت شد

دید گوشه ای از دشت چه غوغا شده است

نیزه داران جمعند

سر راس عباس

باز دعوا شده است

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/03/16ساعت 1:30  توسط شبیر  |