شعر نو مذهبی

شعر حضرت علی اصغر ع

گرم روز است و تمام خورشید

آفتاب است که می بار تیغ

نیست آبی که لبی تر گردد

نیست اشکی زند حلقه به چشم بی جان

گوشه خیمه ای بی تابی مادری می خواند

پرده ای از دل خود نغمه لالائی

شاید اینگونه بخوابد طفلش

ولی اینبار چه آرام و ضعیف

تشنگی جوهر او را برده

تا که هرم نفسش

می خورد بر رخ کودک آرام

چهره سوخته اش می سوزد

مادری چشم به راه

گونه هایش زخم است

رد سرخی است که از ناخن کوچک طفلش مانده

هر دو با هم تشنه

هر دو با هم بی تاب

هر دو دل داده به آواز پدر

تا کلامی گوید

ساقی از راه رسید

باز هم مشک پر آب

چه قدر طولانی است

انتظار رخ تاول زده ای

نفس سوخته ای

کمی آن سوتر از او

زیر یک خیمه تفدیده خشک

کودکانی جمعند

همگی دل واپس

چشم دارند به دل گرمی یاسی کوچک

دختری پوشیده

زیر یک چادر سبز

نازدانه که چنین می گوید

دلتان قرض خیال همگی راحت باد

غم مبادا که به دل را دهید

مشک سیراب عمو در راه است

لحظه ای صبر عمو می آید

به خودم گفته که بر می گردم

قول داده به حرم می آید

دلتان قرص که دریا با اوست

ولی انگار در این لحظه شنیدند کسی می آید

کسی از دور به سمت خیمه

او عمو نه خود باباست

ولی وای چرا اینگونه

قامتش خم شده است

دست دارد به کمر

دست دیگر به عمودی که پناه حرم است

می کشد خیمه عباس زمین می افتد

بهت در جمع حرم می پیچد

بغزها می شکند

ناله ها می آید

گوش ها را دگر از قبل سبک تر بکنید

عمه در حلقه ماتم زده دخترکان

گره بر هر گره معجر آنان می زد

گوئیا سوخته خاکستر شد

خیمه مادر و طفل

آه از شرم رباب

تازه می خواست بگوید بابا

تازه می خواست لباسی که عمو آورده ....

غرق در حال پریشانی خود بود که دید :

پدرش می گوید

اصغرم را بدهید

تا که سیراب دو کف آب گوارا گردد

طفل را بابا برد

باز هم در دل او نور امیدی پر زد

خواست تشویش بیاید به سراغش اما

غم به خود راه نداد

گفت اینبار علی سیراب است

باز هم چشم به راه بر در خیمه خود

کند تر می گذرد ثانیه ها

که سیاهی کسی پیدا شد

چشم هایی که ز فرط عطش بسته شده

خیره نمود

زیر لب با خود گفت

پس علی کو ؟

چه شده ؟

بچه ام با او نیست

بچه با بابا نیست

دید باباست ولی چهره او خونین است

گوشه هایی ز عبایش خون رنگ

می رود پشت خیام

سر به زیر است چرا ؟

پسرم پس چه شده ؟

پسرم با او نیست

خواست حرفی بزند

بهت وجودش را برد

نفسش بند آمد

بعد بغزی سوزان رفت دنبال پدر

چشمهای تارش دید در پشت حرم

گودی قبری را

کوچک اما کم عمق

دست بابا خاکی

دید در سینه خاک کودکش خوابیده

خنده ای بر لب اوست

چشمهایش باز است

زلفهایش خونی

بین قنداقه سرخ

مثل یک کابوس است

سرش انگار به مویی بند است

از گلویش اثری نیست ولی

خبری نیست از آن حلق سپید

گوئیا حنجره اش تارهای صوتی

همگی سوخته اند

همگی آب شده

جای آن تیغه یک تیر مهیب است و

سرش بیرون است

طول آن بیشتر از قد علی

حجم آن بیشتر از حجم سرش

گوش تا گوش نمانده چیزی

حرمله می خندند

زانوانش خم شد

چشمهای پر از شرم زمین می نگرد

دست خود برد به سمت لحد و چید بر آن

پنجه بر خاک زد و روی مزارش پاشید

مشتی از خاک به سر

بعد آهی جانکاه

اثر از قبر نبود 

یا نشانی سنگی

یا که تلی از خاک

اثر از قبر نبود

حال ، زینب ماند و مادری خاک آلود

ساعتی تلخ گذشت

در غروب سرخی

که حرم شعله ور از دست جسارت شده است

خیمه آتش شده است

دختران می سوزند

همه هستی شان

مثل گهواره به غارت رفته چشم مجروح رباب

دید در پشت خیام

در همانجا که نشانش کرده

در همان نقطه که خاکش کرده

گودی قبری هست

گودی کوچکی اما

خبر از کودک معصومش نیست

سر خود را چرخاند

طرف طبل زنان

طرف هلهله ها

نیزه دارانی دید

بر سر نیزه افراشته خونین و قطور

اصغر خود را دید

که به او می نگرد

که به او می خندد

حرمله می خندند

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/01/29ساعت 12:31  توسط شبیر  |